مولای من روزها وشب ها از پی هم می گذرند وسال ها بدون حضور تو تحویل میشوند. خورشید غروب می کند٬ اما غمگین دلش می گیرد. از این همه بی وفایی مردم  این زمانه. چقدر گناه٬ چقدر فساد٬ چرا یک بار به خودمان نمیایم؟آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چرا هنگام تحویل سال مولایمان کنارماننیست؟ غروب جمعه غمی بزرگ بر دل شیعیانش می گذارد٬ غم  دوری٬ غم جدایی از یار. مولای من آیا زمان آن نرسیده که ظهور کنی؟ میدانم٬ خوب میدانم که روز عاشورا جگرت را آتش زدند. میدانم اینان آبروی شیعه را بردند. میدانم وقتی نامه اعمالمان بدست می رسد قلبت به درد می آید. مولا جان قبول دارم که ما مملو از گناه و خطا هستیم. به خاطرما نه٬ به خاطر رهبرمان٬ به خاطر او که

زیر بار این تهمت ها و اعمال زشت و قبیحانه بعضی ها روز عاشورا کمرش

خم گشته٬ دلش خون است٬ امیدش فقط و فقط فرج شماست.

 مولای من دور و بر رهبر ما رو خواص بی بصیرتی بیش فرا نگرفته اند. مولای من اینان حرمت سبز را شکسته اند٬ اینان حرمت عاشورا را شکسته اند٬ مهدی جان وقت آن نرسیده که بیایی؟

وقت آن نرسیده انتقام خون جد بزرگوارت را از شمر دیروز و شمران امروز بگیری؟

وقت آن نرسیده که با ظهورت  مرحمی بر درد های منتظرانت باشی؟ آقا جان وقت

آن نرسیده که ندای انا المهدیت این بیچارگان به خواب غفلت رفته را بیدار کند؟